در همین حالات براتی که دماغش از ماجرا سوخته بود ، از ضایع بازار صبح و هل دادن الآن و گاز دادن استاد ، در دل می گفت " کاش توی کیفم یه بمب گذاشته بودم از شرّت خلاص میشدیم استاد ! آخه به تو هم میگن استاد ؟!؟! "
شخصیت هسته ای قصه ی ما هم که در همه ی لحظات در فکر این بود که خدای نکرده ترور نشود ، همین ظن را به براتی برد و درجا دنده عقب گرفت به سوی او . درست در نیم متری شکم براتی ترمز سختی کرد که کیف به طرفش پرتاب و در منتها علیه حلقش به فرود آمد !!!
استاد این بار هم سرش را از شیشه بیرون کرد و گفت " ببخشید آقای چیز ، اسمتو یادم رفت باز ، کیفتو یادم رفت بدم . لطف کردی !! " و باز گاز .......
این داستاد ادامه دارد...
ادامه را هم بخوانید . . .



