تبليغاتX
ღ زنــــــــبــــــــــــووور ღ

ღ زنــــــــبــــــــــــووور ღ
به آنجا رسیدیم که شخصیت هسته ای با کیف براتی ، گازدهان به سمت درب دانشگاه می رفت .

در همین حالات براتی که دماغش از ماجرا سوخته بود ، از ضایع بازار صبح و هل دادن الآن و گاز دادن استاد ، در دل می گفت " کاش توی کیفم یه بمب گذاشته بودم از شرّت خلاص میشدیم استاد ! آخه به تو هم میگن استاد ؟!؟! "

شخصیت هسته ای قصه ی ما هم که در همه ی لحظات در فکر این بود که خدای نکرده ترور نشود ، همین ظن را به براتی برد و درجا دنده عقب گرفت به سوی او . درست در نیم متری شکم براتی ترمز سختی کرد که کیف به طرفش پرتاب و در منتها علیه حلقش به فرود آمد !!!

استاد این بار هم سرش را از شیشه بیرون کرد و گفت " ببخشید آقای چیز ، اسمتو یادم رفت باز ، کیفتو یادم رفت بدم . لطف کردی !! " و باز گاز .......


                                                                                            این داستاد ادامه دارد...




ادامه را هم بخوانید . . .
نبشته شده در مورخه " دوشنبه 10 بهمن1390 " به قلم علی جون همه
به قول یکی از دوستان حکایت صبر کردن این دفعتون مثل صبر کن تا صبح دولتت بدمد شد !!!

ببخشید . من عذر می خوام از طرف شما !!!!!!!


هر چند که بدقولی شد و قرار بود تا آخر هفته ی پیش خریده بشه ، ولی خب اشکالی نداره .

البته باید بگم در آخرین لحظات تقدیر عوض شد . چون من گفته بودم چیزی که حدسشم نمی زنید رو در نظر دارم . که اون چی بود ؟؟؟ نگفتید که !! پیکان . . ..

ولی خب شکر خدا گیر ما نیفتاد و از همین قوطی حلبی های معمول خریدیم . ..

قراره به زودی یه مرغ بکشیم باهاش دوستان رو سور بدیم . هر کی خواست بگه آدرس بدم


نبشته شده در مورخه " شنبه 8 بهمن1390 " به قلم علی جون همه

یادتونه چند روز پیش گفتم اگر بخوام تا آخر هفته یه ماشین بخرم ، اون چی میتونه باشه ؟!؟!؟؟!

ها

تقریباً همتون اشتباه گفتید و نتونستید حتی حدسشم بزنید که چی می خوام بخرم . فقط یه نفر به مسخرگی گفت که حالا بهش اشاره نمی کنیم !!!


خلاصه برای خرید ماشین مجبور شدم امروز با قشر خاصی از جامعه ارتباط برقرار کنم . اونم کی ؟؟؟ " بنگاهی ها " !!!!

امروز حدود 4 ، 5 ساعت تو بنگاهها پلاس بودم . اولش فکر نمیکردم بتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم . ولی رفته رفته رفتم تو جلدشون و یواش یواش رفتم تو . کم کم نشستم رو مبلاشون و برام چایی آوردن . دیگه امروز همه منو شناختن . اولش فکر می کردند ازین مأمورای مالیات و تعذیرات و اینا هستم !!!  بعد که با همون حالت کوچه بازاری خودشون حرف زدم ، باهام راحت شدن !!!


اما خب امروز ماشین دلچسب گیرم نیومد . همشون یه عیبی داشتند .

حالا باز من سوالمو مطرح می کنم : " فکر می کنید من قراره چه ماشینی به زودی انشالا بخرم ؟ "


نبشته شده در مورخه " چهارشنبه 5 بهمن1390 " به قلم علی جون همه

یه چند وقتی میشه که با این لباس جدیدش خیلی غلط انداز شده . یبار بهش گفتم تو زمستون که این کلاه خوشگله رو هم میذاری ، حداقل موهاتو بکن تو ، مردم فکر دیگه ای میکنن . ولی کو گوش شنوا . 

امشب با هم رفته بودیم بیرون . همین طور که راه میرفتیم گفت پام درد میکنه . گفتم بیا بشینیم رو نیمکت .

نشستیم .

جای تاریکی بود و کسی مارو نمی دید .

مشغول صحبت بودیم که دیدیم دو تا مأمور با موتور دارن نزدیک میشن . بهش گفتم روتو بگیر ببینیم چکار میکنن .

مأمورا اومدن . از جامون پانشدیم . بهمون چپ چپ نگاه میکردن .

گفتم : مشکلیه ؟؟

گفت : این جا تو تاریکی چکار میکنین ؟ این کیت میشه ؟؟؟

گفتم .....


برچسب‌ها: باژ و برسم

ادامه را هم بخوانید . . .
نبشته شده در مورخه " سه شنبه 4 بهمن1390 " به قلم علی جون همه
شخصیت هسته ای تک تک بچه ها را به مدارس و شیرخوارگاههای مزبور می برد و خود به دانشگاه می رسد . امروز ساعت 8 صبح کلاس دارد که اکنون ساعت 8:20 است !!!

سریع و دوان دوان در حالی کتش را درست گرفته و شلوارش را که کمی گشاد است بالا می کشد ، خود را به کلاس می رساند . در این فکر است که دانشجوها تا این موقع چقدر نگران او شده اند و گمان برده اند که ترور شده ! یکی دو قدم مانده به کلاس می ایستد و خود را مرتب می کند و با نفس چاق شده در کلاس پا می گذارد ،  اما ...


برچسب‌ها: شخصیت هسته ای, هسته, بیشور

ادامه را هم بخوانید . . .
نبشته شده در مورخه " دوشنبه 3 بهمن1390 " به قلم علی جون همه
سال 1400 هجری شمسی


صبحی دل انگیز شخصیت هسته ای سوار بر اتومبیلش روانه ی دانشگاه می شود . باید سر راه بچه ها را هم به مدرسه برساند . ماشین پر است از بچه های قد و نیم قد که مقنعه به سر و کلاه به کله و دماغ آویزان ، به سر و کله ی هم می کوبند !

ناگهان پسر بزرگتر دستش را برای روشن کردن ضبط جلو می برد که پدر ( همان شخصیت هسته ای ) می گوید :

  • چند بار گفتم خوشم نمیاد کسی واسه ضبط دراز بشه ؟؟ بکش دستتو !!!
  • آخه میخوام اخبار گوش کنم !!
  • خبر چی می خوای آخه بچه ؟؟؟ خبر مرگ منو ؟؟
  • آره !! یعنی نه ، ببخشید ! میخوام ببینم امروز دیگه دانشمند هسته ای ترور نکردن !!
  • این حرفا به تو نیومده . بیا این لُنگو بگیر دماغتو پاک کن حالم بهم خورد !!!
  • راستی بابا چرا امروز ریشاتو زدی ؟
  • باز فوضولی کرد !!
  • خیلی بهت میاد !!
  • نه بابا ؟!؟! ( در همین حال خود را با حالت خود شیفته در آینه ی ماشین می نگرد !! )


 

در این لحظه یک ماشین کمی فوق خفنتنی ( خفن + تُن + ی ) نزدیک اتومبیل شخصیت هسته ای شده و شیشه اش را پایین می دهد . .....

 


برچسب‌ها: شخصیت هسته ای, هسته

ادامه را هم بخوانید . . .
نبشته شده در مورخه " شنبه 1 بهمن1390 " به قلم علی جون همه
بلی امتحانات تمام شد و خیلی بیش از بسی خوشحال شدیم که انگار بار سنگینی از روی دوشمان برداشته شد .

نمی دانیم ما را چه شده بود ؟؟ آنقدر از این کوانتوم و ریاضی فیزیک می ترسیدیم و بدمان می آمد که استرس گرفته بودیم . چیزی که قبل ترها انگار برایمان ناآشنا بود .

بگو که آیا چه شده بود که شب امتحان کوانتوم می بایست تب و لرز گرفتندی و تمام شب را خواب ببینی که سوال سه حل نمی شود ؟!؟!؟ چرا فردا سوال سه حل نمی شود ؟؟؟ چرا وقتی به ماشین زنگ می زنی ، یک ربع دیرتر می آید و تو را سکته می دهد ؟؟؟ چرا نگهبانی جلوی در تو را نمی شناسد و راه نمی دهد ؟؟؟

فقط آنچه خوب بود آن بود که تو روز قبل از ترس 4 خودکار مختلف خریده بودی که سر امتحان کم نیاوری !!!!!


می گویند که کوانتوم می افتی !!!! نمی دانم که چه خواهد شد ولی خیلی بیشتر از بسی دوست دارم که قبول شوم !!!!


هم چنین می گویند که در ادامه مطلب رازی هست . خواهی اگر بشنوی بیا .............



ادامه را هم بخوانید . . .
نبشته شده در مورخه " جمعه 30 دی1390 " به قلم علی جون همه
" از اینکه ما را نیش باران کردید ممنونیم ! " | طراحی :